دلنوشته و داستانهای ف-مقیمی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

#تب_مژگان 11چایی را تعارف دکتر کردم ... بفرمایید دکتر... چاییتون سرد نشه... دکتر لبخندی زد و گفت: ده ساله که وقتی چایی تعارفم میکنی، میفهمم که کارت با من تموم شده و باید برم...گفتم: دکتر! شما بزرگواری... همین که همه بچه ها دارین منو تحمل میکنین و اخلاق نه ساخته و نه تراشیده منو به روم نمیارین خیلی گلین... اما تا چاییتون میل میکنین یه سوال دیگه هم بپرسم ببینم نظر شما چیه؟! ... یه پرونده 800 صفحه ای ... از یه دختر با همون خصوصیاتی که گفتم، که نصف بیشترش خاطرات دوبل سکسی اون با بقیه است... اعم از همجنس و ناهمجنس... با اینکه حافظه احساسیش بیشتر از 16 نیست، برداشتت چیه؟!دکتر ک
نویسنده : بازدید : 534 تاريخ : دوشنبه 15 شهريور 1395 ساعت: 19:22
برچسب‌ها :
#تب_مژگان 9حدودا سیصد صفحه را در هشت قسمت گذشته خلاصه کردم تا منطق قسمت های بعدی را بهتر درک کنید هرچند پیش بینیم اینه که زمان انتشار این مستند، مخالفت هایی از جانب همیشه مخالفان صورت میگیره اما خب...خب این پرونده سرنخ های زیادی داشت که باید همه اش را دنبال میکردم... همجنسبازی در این سطح و با این کیفیت... زنا و اعمال شنیع ... فقدان نقش و کارکرد واقعی پدر خیلی مشکوکه ... کنترل نبض عاطفی مژگان و تغییر موضوع بیماری به عادت های کثیف و انحرافات جنسی ... و از همه آزاردهنده تر، ارتباط نفیسه و فرید با زنی به نام خانم کمالی...جلسه ای را ترتیب دادم و بچه های بخش رصد جرائم
نویسنده : بازدید : 194 تاريخ : دوشنبه 15 شهريور 1395 ساعت: 14:19
برچسب‌ها :
#تب_مژگان 10مژگان گفت: من با آرمان روی هم نریختیم... آرمان داداشمه... اصلا من چرا اینجام؟گفتم: چون اگر اون بیرون باشی، داداش فریدت تو را میکشه... ما داریم بهت لطف میکنیم... راستی اسمت نفیسه بود؟گفت: نهگفتم: کمالی هم که نیستی... مگه نه؟!گفت: نه ... نه ... من مژگانم... مژگان...گفتم: عجب! خوشبختم... منم دیوید کاپرفیلد هستم... قراره از دیوار اینجا ردت بکنم... جوری که هیچ کس نفهمه...با حالتی که التماس از چشماش میریخت گفت: چرا منو بازی میدی؟ پرسیدم داداشم کجاست؟گفتم: حالا تا داداشت ... خوش گذشت... فعلا...اینو گفتم و از در اتاقش اومدم بیرون... به طرف درب اتاقش دوید... فورا قفلش کردم ...
نویسنده : بازدید : 131 تاريخ : دوشنبه 15 شهريور 1395 ساعت: 14:19
برچسب‌ها :
زمزمه های دلتنگی:‍ ‌ ✹﷽✹ ═══════ ೋღ🕊ღೋ══════ ‍#رهایی_از_شب#ف_مقیمی#قسمت_صد_و_چهل_و_سوم‍ ‌ اون شب قبل از قرار،هوا خیلی سرد بود ولی این بالا با وجود برف و سوز شدید من احساس سرما نمیکردم.دستهای او تمام وجودم رو گرم میکرد و دلم رو از غم و تاریکی بیرون میکشید.بعد از شام،گوشه ای دنج پیدا کردیم و در سرمای دل گرم کننده ی آنجا کنار هم نشستیم بی مقدمه گفت: رقیه سادات خانوم اجازه هست یک چیزی بگم؟نگاهش کردم:جانم؟ او دستهاش رو روی زانوانش گذاشت و در حالیکه کف دستها رو به هم چسبانده بود خیره به نقطه ای گفت: من میدونم شما خیلی اذیت میشید.خودم بعضی از رفتار
نویسنده : بازدید : 2180 تاريخ : دوشنبه 15 شهريور 1395 ساعت: 3:46

    خواهر الهام چرخنده در خصوص آخرین وضعیت چرخنده گفت: همچنان الهام چرخنده در بخش سی سی یو تحت مراقب است. او تصریح کرد: دلیل وضعیت خواهرم حمله عصبی بسیار شدید بوده و با وجود اینکه سه روز از بستری بودن او در بخش سی سی یو بیمارستان می‌گذرد همچنان فشار او بالا است و باید همچنان تحت مراقب‌های ویژه باشد. چرخنده افزود: برای تمام جامعه هنری متاسفم که بعد از چند روزی که خواهرم در بیمارستان بستری است ملاقاتش که نیامدند هیچ حتی یک تماس هم نگرفتند حالش را بپرسند و این فقط جای تاسف بسیار دارد. او خاطرنشان کرد: وضعیت الهام به صورتی است که مشخص نیست تا چه زمانی باید
نویسنده : بازدید : 224 تاريخ : دوشنبه 15 شهريور 1395 ساعت: 3:46
برچسب‌ها :
═══════ ೋღ🕊ღೋ══════‍#رهایی_از_شب#ف_مقیمی#قسمت_صد_و_چهل_و_چهارم‍ ‌ بعد از محرم و صفر در شب تاج گذاری حضرت مهدی جشن مختصر وساده ای گرفتیم و با دعای خیر دیگرون به سر خونه زندگی خودمون رفتیم.فاطمه که دیگه نمیتونم بگم همچون خواهر..چون واقعا در حقم خواهر بود در تمام این دوران یارو همراهم بود و تمام زحمتم رو دوش او بودشب عروسی ،او در حالیکه منو بوسه بارانم میکرد گفت:خوب الوعده وفااا.باتعجب پرسیدم:کدوم وعده؟او چشمکی زد وگفت:معلومه!! یادت رفته چندماه پیش عهد کردیم هرکی زودتر حاجتش رو گرفت برای برآورده شدن حاجت اون یکی نماز شب بخونه؟؟گفتم:آره یادمه!
نویسنده : بازدید : 1278 تاريخ : دوشنبه 15 شهريور 1395 ساعت: 3:46
═══════ ೋღ🕊ღೋ══════‍#رهایی_از_شب#ف_مقیمی#قسمت_صد_و_چهل_و_پنجم‍ ‌ زمستان زیبا و عاشقانه ی اون سال پایان گرفت و بهار تقویم به بهار زندگی مشترکمون اضافه شد.اما رفتارهای زشت وقضاوتهای عده ای واقعا آزاردهنده بود.من از حاج کمیل یاد گرفتم چگونه ساکت بمونم ولی از خدا میخواستم که به زودی حقیقت آشکار بشهحاج کمیل بر عکس من، میگفت:حقیقت روشنه! نه شما در تمام عمرتون حرکتی که منافی عفت باشه انجام دادید نه بنده خلاف شرع کردم.پس به راهتون ادامه بدید و دنبال اثبات خودتون به دیگرون نباشید.عزت و آبرو دست خداست. هر زمان بخواد میده هر وقت هم صلاح دونست میگیره.
نویسنده : بازدید : 2218 تاريخ : دوشنبه 15 شهريور 1395 ساعت: 3:46
#تب ـ مژگان 6 نفیسه هم متوجه تعجب من شد ... اما خیلی عادی و مثل همیشه، تحویلم گرفت ... منم کم کم فضا برام عادی شد... کلی حرف زدیم ... رژیمم گذاشتم کنار و درست و حسابی شام خوردیم و تلوزیون نگاه کردیم ... تا حدودا نصف شب ... ما توی اتاق نفیسه بودیم و بابا و مامان نفیسه هم واسه خودشون بودند... تا اینکه کم کم چشمامون داشت سنگین میشد و خوابمون میگرفت ... دیگه خیلی طولش ندادیم و آماده شدیم واسه خواب ... وقتی رفتم مسواک بزنم، یه لحظه فکر کردم که آرمان کجاست؟ آیا برگشت خونه یا؟ ... وقتی برگشتم به اتاق نفیسه، دیدم رخت خواب ننداخته ... منم خیلی عادی یه بالشت برداشتم و گذاشتم روی
نویسنده : بازدید : 82 تاريخ : دوشنبه 15 شهريور 1395 ساعت: 3:46
برچسب‌ها :
#تب_مژگان 7معلوم بود که داره از چیزی رنج میبره و تلاش میکنه و اشکش را پنهان کنه ... اما خب بالاخره من خواهرشم... بهتر از هرکسی میدونستم که آرمان یه مشکلی داره ... پاشد رفت سر یخچال ... منم داشتم میوه ام را میخوردم ... احساس کردم یه کم آب خوردنش طول کشید... رفتم پشت سرش ... دستمو گذاشتم روی شونه هاش ... گفتم آرمان جون چرا باهام حرف نمیزنی...نمیدونم تا حالا چنین صحنه ای را باهاش برخورد داشتین یا نه؟ ... آرمان به طرف برگشت و یهو مثل بمب منفجر شد... با حالت اشک و جیغ و داد گفت: من مامانمو میخوام ... چرا زود رفت... من مامان الهه را میخوام ... من دوس داشتم دیشب پیشش باشم... مامانم کج
نویسنده : بازدید : 180 تاريخ : دوشنبه 15 شهريور 1395 ساعت: 3:46
برچسب‌ها :
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد